ما شتر های کاروان کوت عبدالله بودیم. دو کوهانه .با زانوان کبره بسته ی هفت لایه که هر لایه قصه ی کویری را در خود داشت .که از مراغه تا بغداد پیاده آمده بودیم ودر راه چه بارها که نکشیدیم وچه کسانی که سوار بر من نبوده اند. و در هر کویر تنها یک واحه و در هر واحه تنها یک کاروانسرا بود. که از هر هفت کاروانسرا تنها یکی آخور و آغل برای شتر داشت ودر شش تای دیگر جز ژاژو خارشتر چیز دیگری برای خائیدن نبود . البته حالا من یک راننده تاکسی زن وبچه دار وظیفه شناسم که برای معاش مجبورم هر روز توی این شهر بی درو پیکر مسافر کشی کنم..تازه ماشین قدیمی درب وداغانم را داده ام توی طرح ویک ماشین نوی مدل بالای نارنجی با خط سبز سرتاسری گرفته ام .که جا دار تر است ودو تا کوهان وگردن دراز و چهار تا پای استخوانی ام را( هرچند هنوز به سختی )،می چپانم توش و جایتان خالی کولر هم دارد.
من و پدرم که همیشه دمش را به دندان می گرفتم و راه می رفتم ونشخوار می کردم ،رسیده بودیم به اعیانی های لب رودخانه ای بزرگ که گاو میش های زیادی با شاخ های برگشته و پوست های مشکی متالیک ،گله گله می آمدند وسرازیر می شدند توش وآن رود چنان دریایی بود که گله ها را در آغوش خود می گرفت وهیچ ازش کم نمی شد .ما تنها زانوانمان را خم کردیم که گردن درازمان به سطح آب برسد ولب های مان مثل ملاقه آب را به داخل دهان گشادمان بریزد. پدرم نیم ساعت آب خورد .ومن هم ازش تقلید کردم .پاهام را از هم باز کردم وآن آب سبز داغ را ،که مزه ی شاش گاو میش و ماهی مانده می داد، قلپ قلپ فرستادم توی حلقوم گنده ام .
هوا گرگ ومیش بود. خوب یادم است .همان لحظه بود .بادی عجیب از سمت پل بزرگی که چراغ های رنگی اش از دور برق برق می زد وزیدن گرفت.هول همه ی حیوانات را برداشت .رسناخیز شد وما همه آدم شدیم .گاو میش ها هم وهر چه جک وجانور توی رود وبیابان های اطراف و تپه های حصین آباد(که مثل جزیره های سبزی از وسط آب درآمده بودند)همه وهمه آدم شدند وسرازیر شدند توی اهواز.
گاو میشها را هر روز که نه بیشتر روزهای مسابقه ی فوتبال می بینم که از سمت ورزش گاه سرازیر می شوند به مرکز شهر.خیلی تشنه شان است وانگار که می خواهند توی دلستر شنا کنند. اما من هنوز توی گرمای عجیب وغریب ومرطوب این شهر که هیچ شباهتی به گرمای کویر ندارد وبهش می گویند شرجی مسافرها را این ورو آن ور می برم .حواسم هست تعادل ماشین را حفظ کنم .مثلا اگر زیاد گاو میش سوار کنم ماشین می خوابد واگر سگی شغالی روباهی چیزی بچپانم عقب از بس خودم گنده ام ماشین یک وری می شود .خلاصه مکافاتی است .سوسک وجیرجیرک وپشه کوره هم که اغلب اهالی شهر را شامل می شوند(آخر آن روز هزار برابر گاومیش وشتر از این حشرات لب آب بود)برای سواری پولی نمی دهند خودشان سوار می شوند وپیاده .آمار هم نمی دهند .چه می شود کرد؟ من هم کاری به کارشان ندارم.فقط گاهی یک دلستر خانواده می خرم ومی چسبانم به لب هام وقلپ قلپ محتویاتش را سرازیر می کنم به حلقوم تشنه ی گنده ام.
ماهی ها اما ،آدم نشدند. وقتی آن باد عجیب وزیدن گرفت از ترس خفگی سرشان را از توی آب در نیاوردند. تعدادشان خیلی زیاد بود اگر آنها آدم می شدند الان خیابان های این شهر جای سوزن انداختن نداشت .فقط تعداد خیلی کمی (که همین کم هم خیلی زیاد است) تا نیمه سرشان را فقط یک لحظه از آب بیرون آوردند وآن باد عجیب جادویی به تن پر از پولک لغزنده شان خورد وآنها تا نیمه آدم شدند .این نیمه آدم ونیمه ماهی ها را هم هر روز وبیشتر دم غروب ها می بینم که با لباس های پولکی وتن لغزنده و چشم های هفتاد قلم آرایش شده شان سر خیابان ها می ایستند و هر بیننده ای را اغوا می کنند. پری های دریایی، به همه حال می دهند .برایشان مهم نیست که تو شتری یا گاو میش .اینکه تنت بوی گند بدهد، یا روی زانویت کبره ی هفت کویر باشد. اصلا برایشان مهم نیست .سوار می شوند .روی تنت می لغزند و تورا برای چند ساعت به بهشت می برند وبعد می روند .و فردا اگر باز هم سوارش کنی تو را نمی شناسد چون تو یک پری دیگر را سوار کرده ای .واگر زدو عاشق یکی از آنها شدی روزگارت را مثل اعماق آن آب مخوف سیاه می کنند .
دیروز ماشینم خراب شد .گذاشتمش تعمیر گاه .بعد هرچه پول داشتم برایش دفرانسیل و کوفت وزهرمار خریدم .حتی آنقدر پول نداشتم که یک دلستر خانواده بخرم . تاکسی هم مسیری سی صد تومن بود و مجبور شدم سوار اتوبوس شوم .هیکل گنده ام را به زور چپاندم وسط آنهمه گاومیش سیاه متالیک بوگندو که کیپ تا کیپ اتوبوس را پر کرده بودند .و هر بار یک شان برای پیاده شدن سم به کف اتوبوس می کوبید وپستان های چاق شل وولش تکان تکان نفرت انگیزی می خورد ومن خوشحال شدم که بد ترکیب تر از من هم وجود دارد. آخر خط از اتوبوس پیاده شدم .ولی هنوز تا خانه ی پدرم دو مسیر راه بود. خدا را شکر کردم که دو کوهانه ام وهنوز ذخیره دلسترم تمام نشده و پاهای پتو پهنی دارم که توی آسفالت داغ فرو نمی روند وزانوهایم کبره هفت کویر مراغه تا بغداد را دارد .
مبایلم زنگ خورد .دوست دخترم بود .با ناز وعشوه گفت:کجایی؟
می خواست که بروم در دانشگاه دنبالش .او یک سگ پا کوتاه پشمالوی کوچولو بود که اتفاقا نژاد اصیلی هم داشت .هیکل هامان اصلا به هم نمی آمد .قاطی بقیه ی جک وجانورهای تپه های حصین آیاد ریخته بودند توی دانشگاه.گفتم ماشینم خراب شده.گفت: پس چی کارمی کنی؟
عصبانی شدم گفتم:هیچی دارم مثل شتر راه می رم .
زد زیر خنده .صدای خنده اش مثل تیغ پره های گوشم را خراش داد .گوشی را قطع کردم. حتما از اینکه سرش داد زدم دلخور می شد .به درک.
رفتم تا خانه پدرم واورا دیدم که روی صندلی راحتی توی حیاط نشسته بود زیر آفتاب و کتاب می خواند روی زانوهای او هم کبره هفت کویر بود ورد زخم بزرگی روی لب هایش که من را یاد آن روز می انداخت.
کوت عبدا.. با تازیانه زد توی صورت پدرم ولب هاش را چاک داد .یک شلاق موی گرگ بافته شده داشت.هر وقت می زد روی کپل هایم سوز عجیبی داشت .مثل اینکه فلفل به ماتحتم مالیده باشند .از جام در می رفتم و مثل اسب می تاختم .پاهایم بلند ولاغر بود وبرای تاخت ساخته شده بود .حیف که دو کوهانه بودم وبار پشتم آنقدر سنگین بود که زیاد نمی شد بتازم. سوز تازیانه روی صورت پدرم را می توانستم حس کنم .
سر آب زدش .می خواست سر ببردش .خوب یادم است آن روز را.پدرم رم کرد .من هم .نعره ای کشید و گردنش را رو به آسمان بلند کرد.
با شلاق می زد به زانوی شتر های نر و مجبورشان می کرد بنشینند. بعد می پرید روی گردنشان .آویزان می شد ومی کشیدشان پایین. سه چهار تا مرد قوی دیگر پاهای شتر نر را می بستند و او با چاقو ی تیزش سر شتر را می برید. اگر با تازیانه زده بود روی زانوی پدرم او هم مثل شترهای نر دیگر می نشست .اما پدرم ننشست .نعره ای کشید که هنوز یادم هست و دوید .بارها را از روی کوهانش برداشته بودند .شتر نر اگر پیر بشود گوشتش فروش نمی رود .پدرم داشت پا به سن می شد . من فقط نگاه می کردم .مرد دوید چهار تای دیگر هم دویدند پدرم هم تاخت ام فقط دنبال کوت عبدا.. .چهار تای دیگر رفتند تفنگ بیاورند .کوت عبدا.. پشت تپه ای قایم شد ام پدرم پیدایش کرد او باز هم دوید من بهشان نمی رسیدم .گمشان کردم .تپه ماهورها همه مثل هم بودند باد می وزید وشن ها را پر می داد توی هوا جلو تر رفتم باد صدای نعره های پدرم وفریاد های آن مرد را می آورد ام معلوم نبود از کجا .باد می چرخید وشن ها هم می چرخیدند .نمی دانم پدرم با کوت عبدا.. چه کرد!
هنوز که هنوز است هر وقت رد آن زخم را روی صورتش می بینم دوست دارم ازش بپرسم. اما او امان نمی دهد .آن روز هم مثل همیشه زودتر از من حرف زد .گفت که زن گرفته .دیدم که توی حیاط پشتی پرورش شتر مرغ راه انداخته .چه خوشگل بودند. قد بلند وپروار .با گردن های بلند زیبا وتوی آن لباس نرم خوش رنگ ، طوری دلبری می کردند که من هم دلم خواست .با خودم گفتم .شتر مرغ برای من هم مناسب تر است. از پدرم پول قرض کردم .تخم شتر مرغ ها حسابی برایش درآمد داشت. با خودم گفتم :بی خود نیست که می گویند بزرگ تر ها می دانند که چه می کنند .یاد خودم افتادم با آن انتخاب احمقانه ام آن سگ زشت پا کوتاه .مخصوصا وقتی از سر وکولم بالا می کشید که ببوسدم .ولی آن لب های کوچولوی قرمزش به کار گاله ی قهوهای گل وگشاد من نمی آمد. شتر با پیاله آب خوردن بود. هر وقت هم که دستش بهم نمی رسید پاچه می گرفت.مثل همه ی آن های دیگر فقط می خواست که ازم سواری بگیرد.از پدرم خواستم که برایم یک شتر مرغ بگیرد. گفت:آره دیگه وقت زنته.
ماشینم که درست شد ،خانم خوشگلم را گذاشتم جلو بغل دست خودم وبه زور پرو پوشش را جا دادم تو ودر ماشین را بستم و رفتم مسافر کشی.هوا هم بهتر شده بود .نم نم باران می بارید .روزهای خوبی بود. او جلوی ماشینم می نشست .خوش خوشک مسافر کشی می کردم .تا اینکه یک روز نا خواسته آن سگ کوچولو را سوار کردم. پشم تنش را رنگ کرده بود ونشناختمش .فقط وقتی از توی آینه چشمکی حواله ام کرد .فهمیدم چه غلطی کرده ام .زنم هم که شش دنگ حواس شتر مرغی اش جمع من بود اتفاقا دید .برق از سرش پرید وشروع کرد صداهایی شبیه قد قد از گلویش در آوردن. او هم این وضعیت زنم را که دید توی آینه چنان پوزخندی بهم زد که بدجوری بهم برخورد .یاد همان خنده پشت تلفنش افتادم وحس کردم یکی با تازیانه زد توی صورتم. زدم روی ترمز وهمانجا پیاده اش کردم .اما آمارش را دارم .همه ی سوراخ سنبه های این شهر را مثل کف دستم می شناسم از زیر سنگ هم که شده پیداش می کنم .من هم مثل پدرم شترم. حالا می دانم پدرم با کوت عبدا.. چه کرد.

