تبليغاتX
کلاغها

 

ما شتر های کاروان کوت عبدالله بودیم. دو کوهانه .با زانوان کبره بسته ی هفت لایه که هر لایه قصه ی کویری را در خود داشت .که از مراغه تا بغداد پیاده آمده بودیم ودر راه چه بارها که نکشیدیم وچه کسانی که سوار بر من نبوده اند. و در هر کویر تنها یک واحه و در هر واحه تنها یک کاروانسرا بود. که از هر هفت کاروانسرا تنها یکی آخور و آغل برای شتر داشت ودر شش تای دیگر جز ژاژو خارشتر چیز دیگری برای خائیدن نبود . البته حالا من یک  راننده تاکسی زن وبچه دار وظیفه شناسم که برای معاش مجبورم هر روز توی این شهر بی درو پیکر مسافر کشی کنم..تازه ماشین قدیمی درب وداغانم  را داده ام توی طرح ویک  ماشین نوی مدل بالای نارنجی با خط سبز سرتاسری گرفته ام .که جا دار تر است ودو تا کوهان وگردن دراز و چهار تا پای استخوانی ام را( هرچند هنوز به سختی  )،می چپانم توش و جایتان خالی کولر هم دارد.

من و پدرم که همیشه دمش را به دندان می گرفتم و راه می رفتم ونشخوار می کردم ،رسیده بودیم به اعیانی های لب رودخانه ای بزرگ که  گاو میش های زیادی با شاخ های برگشته و پوست های مشکی متالیک ،گله گله می آمدند وسرازیر می شدند توش وآن رود چنان دریایی بود که گله ها را در آغوش خود می گرفت وهیچ ازش کم نمی شد .ما تنها زانوانمان را خم کردیم که گردن درازمان به سطح آب برسد ولب های مان مثل ملاقه آب را به داخل دهان گشادمان بریزد. پدرم نیم ساعت آب خورد .ومن هم ازش تقلید کردم .پاهام را  از هم باز کردم وآن آب سبز داغ را ،که مزه ی شاش گاو میش و ماهی مانده می داد، قلپ قلپ فرستادم توی حلقوم گنده ام .

هوا گرگ ومیش بود. خوب یادم است .همان لحظه بود .بادی عجیب از سمت پل بزرگی که چراغ های رنگی اش از دور برق برق می زد وزیدن گرفت.هول همه ی حیوانات را برداشت .رسناخیز شد وما همه آدم شدیم .گاو میش ها هم وهر چه جک وجانور توی رود وبیابان های اطراف و تپه های حصین آباد(که مثل جزیره های سبزی از وسط آب درآمده بودند)همه وهمه آدم شدند وسرازیر شدند توی اهواز.

گاو میشها را هر روز که نه بیشتر روزهای مسابقه ی فوتبال  می بینم که از سمت ورزش گاه سرازیر می شوند به مرکز شهر.خیلی تشنه شان است وانگار که می خواهند توی دلستر شنا کنند. اما من هنوز توی گرمای عجیب وغریب ومرطوب این شهر که هیچ شباهتی به گرمای کویر ندارد وبهش می گویند شرجی مسافرها را این ورو آن ور می برم .حواسم هست تعادل ماشین را حفظ کنم .مثلا اگر زیاد گاو میش سوار کنم ماشین می خوابد واگر سگی شغالی روباهی چیزی بچپانم عقب از بس خودم گنده ام ماشین یک وری می شود .خلاصه مکافاتی است .سوسک وجیرجیرک وپشه کوره هم که اغلب اهالی شهر را شامل می شوند(آخر آن روز هزار برابر گاومیش وشتر از این حشرات لب آب بود)برای سواری پولی نمی دهند خودشان سوار می شوند وپیاده .آمار هم نمی دهند .چه می شود کرد؟ من هم کاری به کارشان ندارم.فقط گاهی  یک دلستر خانواده می خرم ومی چسبانم به لب هام وقلپ قلپ محتویاتش را سرازیر می کنم به حلقوم تشنه ی  گنده ام.

ماهی ها اما ،آدم نشدند. وقتی آن باد عجیب وزیدن گرفت از ترس خفگی سرشان را از توی آب در نیاوردند. تعدادشان خیلی زیاد بود اگر آنها آدم می شدند الان خیابان های این شهر جای سوزن انداختن نداشت .فقط تعداد خیلی کمی (که همین کم هم خیلی زیاد است) تا نیمه سرشان را فقط یک لحظه از آب بیرون آوردند وآن باد عجیب جادویی به تن پر از پولک لغزنده شان خورد وآنها تا نیمه آدم شدند .این نیمه آدم ونیمه ماهی ها را هم هر روز وبیشتر دم غروب ها می بینم که با لباس های پولکی وتن لغزنده و چشم های هفتاد قلم آرایش شده شان سر خیابان ها می ایستند و هر بیننده ای را اغوا می کنند. پری های دریایی، به همه حال می دهند .برایشان مهم نیست که تو شتری یا گاو میش .اینکه تنت بوی گند بدهد، یا روی زانویت کبره ی هفت کویر باشد. اصلا برایشان مهم نیست .سوار می شوند .روی تنت می لغزند و تورا برای چند ساعت به بهشت می برند وبعد می روند .و فردا اگر باز هم سوارش کنی تو را نمی شناسد چون تو یک پری دیگر را سوار کرده ای .واگر زدو عاشق یکی از آنها شدی روزگارت را مثل اعماق آن آب مخوف سیاه می کنند .

دیروز ماشینم خراب شد .گذاشتمش تعمیر گاه .بعد هرچه پول داشتم برایش دفرانسیل و کوفت وزهرمار خریدم .حتی آنقدر پول نداشتم که یک دلستر خانواده بخرم . تاکسی هم مسیری سی صد تومن بود و  مجبور شدم سوار اتوبوس شوم .هیکل گنده ام را به زور چپاندم وسط آنهمه گاومیش سیاه متالیک بوگندو که کیپ تا کیپ اتوبوس  را پر کرده بودند .و هر بار یک شان برای پیاده شدن سم به کف اتوبوس می کوبید وپستان های چاق شل وولش تکان تکان نفرت انگیزی می خورد ومن خوشحال شدم که بد ترکیب تر از من هم وجود دارد. آخر خط از اتوبوس پیاده شدم .ولی هنوز تا خانه ی پدرم دو مسیر راه بود. خدا را شکر کردم که دو کوهانه ام وهنوز ذخیره دلسترم تمام نشده و پاهای پتو پهنی دارم که توی آسفالت داغ فرو نمی روند وزانوهایم کبره هفت کویر مراغه تا بغداد را دارد .

مبایلم زنگ خورد .دوست دخترم بود .با ناز وعشوه گفت:کجایی؟

می خواست که بروم در دانشگاه دنبالش .او یک سگ پا کوتاه پشمالوی کوچولو بود که اتفاقا نژاد اصیلی هم داشت .هیکل هامان اصلا به هم نمی آمد .قاطی بقیه ی جک وجانورهای تپه های حصین آیاد ریخته بودند توی دانشگاه.گفتم ماشینم خراب شده.گفت: پس چی کارمی کنی؟

عصبانی شدم گفتم:هیچی دارم مثل شتر راه می رم .

زد زیر خنده .صدای خنده اش مثل تیغ پره های گوشم را خراش داد .گوشی را قطع کردم. حتما از اینکه سرش داد زدم دلخور می شد .به درک.

 رفتم تا خانه پدرم واورا دیدم که روی صندلی راحتی توی حیاط نشسته بود زیر آفتاب و کتاب می خواند روی زانوهای او هم کبره هفت کویر بود ورد زخم بزرگی روی لب هایش که من را یاد آن روز می انداخت.

کوت عبدا.. با تازیانه زد  توی صورت پدرم ولب هاش را چاک داد .یک شلاق موی گرگ بافته شده داشت.هر وقت می زد روی کپل هایم سوز عجیبی داشت .مثل اینکه فلفل به ماتحتم مالیده باشند .از جام در می رفتم و مثل اسب می تاختم .پاهایم بلند ولاغر بود وبرای تاخت ساخته شده بود .حیف که دو کوهانه بودم وبار پشتم آنقدر سنگین بود که زیاد نمی شد بتازم. سوز تازیانه روی صورت پدرم را می توانستم حس کنم .

سر آب زدش .می خواست سر ببردش .خوب یادم است آن روز را.پدرم رم کرد .من هم .نعره ای کشید و گردنش را رو به آسمان بلند کرد.

با شلاق می زد به زانوی شتر های نر و مجبورشان می کرد بنشینند. بعد می پرید روی گردنشان .آویزان می شد ومی کشیدشان پایین. سه چهار تا مرد قوی دیگر پاهای شتر نر را می بستند  و او با چاقو ی تیزش سر شتر را می برید. اگر با تازیانه زده بود روی زانوی پدرم او هم مثل شترهای نر دیگر می نشست .اما پدرم ننشست .نعره ای کشید که هنوز یادم هست و دوید .بارها را از روی کوهانش برداشته بودند .شتر نر اگر پیر بشود گوشتش فروش نمی رود .پدرم داشت پا به سن می شد . من فقط نگاه می کردم .مرد دوید چهار تای دیگر هم دویدند پدرم هم تاخت ام فقط دنبال کوت عبدا.. .چهار تای دیگر رفتند تفنگ بیاورند .کوت عبدا.. پشت تپه ای قایم شد ام پدرم پیدایش کرد او باز هم دوید من بهشان نمی رسیدم .گمشان کردم .تپه ماهورها همه مثل هم بودند باد می وزید وشن ها را پر می داد توی هوا جلو تر رفتم باد صدای نعره های پدرم وفریاد های آن مرد را می آورد ام معلوم نبود از کجا .باد می چرخید وشن ها هم می چرخیدند .نمی دانم پدرم با کوت عبدا.. چه کرد!

هنوز که هنوز است هر وقت رد آن زخم را روی صورتش می بینم دوست دارم ازش بپرسم. اما او امان نمی دهد .آن روز هم مثل همیشه زودتر از من حرف زد .گفت که زن گرفته .دیدم که توی حیاط پشتی پرورش شتر مرغ راه انداخته .چه خوشگل بودند. قد بلند وپروار .با گردن های بلند زیبا وتوی آن لباس نرم خوش رنگ ، طوری دلبری می کردند که من هم دلم خواست .با خودم گفتم .شتر مرغ برای من هم مناسب تر است. از پدرم پول قرض کردم .تخم شتر مرغ ها حسابی برایش درآمد داشت. با خودم گفتم :بی خود نیست که می گویند بزرگ تر ها می دانند که چه می کنند .یاد خودم افتادم با آن انتخاب احمقانه ام آن سگ زشت پا کوتاه .مخصوصا وقتی از سر وکولم بالا می کشید که ببوسدم .ولی آن لب های کوچولوی قرمزش به کار گاله ی قهوهای گل وگشاد من نمی آمد. شتر با پیاله آب خوردن بود. هر وقت هم که دستش بهم نمی رسید پاچه می گرفت.مثل همه ی آن های دیگر فقط می خواست که ازم سواری بگیرد.از پدرم خواستم که برایم یک شتر مرغ بگیرد. گفت:آره دیگه وقت زنته.

ماشینم که درست شد ،خانم خوشگلم را گذاشتم جلو بغل دست خودم وبه زور پرو پوشش را جا دادم تو ودر ماشین را بستم و رفتم مسافر کشی.هوا هم بهتر شده بود .نم نم باران می بارید .روزهای خوبی بود. او جلوی ماشینم می نشست .خوش خوشک مسافر کشی می کردم .تا اینکه یک روز نا خواسته آن سگ کوچولو را سوار کردم. پشم تنش را رنگ کرده بود ونشناختمش .فقط وقتی از توی آینه چشمکی حواله ام کرد .فهمیدم چه غلطی کرده ام .زنم هم که شش دنگ حواس شتر مرغی اش جمع من بود اتفاقا دید .برق از سرش پرید وشروع کرد صداهایی شبیه قد قد از گلویش در آوردن. او هم این وضعیت زنم را که دید توی آینه چنان پوزخندی بهم زد که بدجوری بهم برخورد .یاد همان خنده پشت تلفنش افتادم وحس کردم یکی با تازیانه زد توی صورتم. زدم روی ترمز وهمانجا پیاده اش کردم .اما آمارش را دارم .همه ی سوراخ سنبه های این شهر را مثل کف دستم می شناسم از زیر سنگ هم که شده پیداش می کنم .من هم مثل پدرم شترم. حالا می دانم پدرم با کوت عبدا.. چه کرد.

+ نوشته شده توسط مریم هومان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 18:16 |
keep moving forward

+ نوشته شده توسط مریم هومان در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 1:27 |
اصولن نمیدونم فقط من اینطوریم یا این همه همین قد در حال سختی کشیدند؟ فک میکنم همه همین طورین؟ هستن یعنی؟ پس خیلی توانشون بالاست که تحمل میکنن. حالا من میگم سختی کشیدن شاید کوه کندن و شاخ قول شکستن و  به زبان اسمبلی برنامه نوشتن و اینا به نظرتون بیاد! اما نه این سختی کشیدن که من میگم زیاد چیز عجیبی نیست. همون شبا خوابیدن صب از خواب بیدار شدنو انتخواب واحد کردن و تمعمیر کردن گوشی خراب و... است!

میبینید زندگی چقد سخته؟
امروز من برای یه کاری رفتم کلانتری. اون جا یه پسره بود 20-22 ساله دعوا کرده بود انگار. نصف صورتش خونی بود. معلوم نبود کارد خوده بود؟ مشت زده بودنش؟ خلاصه آش و لاش بود طرف راست صورتش. داشت گریه ام می کرد. بعد می دونید پلیسا چکارش کرده بودن؟ دو دستشو دست بند زده بودن به یه نیمکت فلزی! فک کن! دست بند! اونم دو دستش. حتی نمیتونست پاشو بخارونه! همون طوری که گریه میکرد سعی میرد پاشو بماله به موزاییکای کف کلانتری که خارشش کم بشه! پلیسام انگار نه انگار! مردمم می اومدن و میرفتن گاهی ام یه نگاه تنفر بار بهش مینداختن!
اینجا کجاست؟
ما آدمیم؟
حالا چی فک میکنید شما؟
زندگی آسونه؟
زندگی وحشتناک نیست؟
چکار باید کرد؟
کاری میشه کرد؟
امروز صب باید میرفتم کارای دانشگامو انجام میدادم. اما نرفتم. کار پیش اومد. ناچار شدم چند ساعت زیر آفتاب تو خیابونا اینور و انور برم. حالا یه سوال؟ من خوشبخت ترم یا اون پسره ی تو کلانتری؟ اصن وضع من از اون بهتره؟ ما فرقی داریم؟ شاید احمقانه به نظر برسه ولی من فک نمیکنم کلن فرقی داشته باشیم.
دیشبو اون احتمالن تو بازداشتگاه خابیده منم تو اتاقم. یک منبع موسق ( موسق رو اینطوری مینویسن آیا؟) تایید کرده که توی اون بازداشتگاه (کلانتری 15) در صورتی که نیاز به قضای حاجت داشته باشی باید همون گوشه کنارا کارتو انجام بدی! تو خونه ی ما دستشویی هست بنا برین من از اون شرایطم خیلی بهتره! اما واقعغن فک نمیکنم از اون خوشبخت ترم. میفهمین چیئ میگم؟
اصولن زنده بودن چیز عجیبیه ها! ببینید! من زنده ام! توی رگام خون جریان داره! حالا که چی؟ آخرش چی میشه؟

اله اعلم.
مرسی که هنوز دارین میخونین. اما آخرش اره به جایی نمیبره این پست. با این حال شما بخونین.
حالا شما یه رهنمایی کنین. یه راهکاری ارایه بدین چکار کنیم که این زندگیه یکم بیشتر خوش بگذره؟ آخه دز funش کمتر از اونیه که به نظر من باید باشه.
شمام اینجوری میشین؟ اینجوری که من شدم؟
خلاصه شما بگین! چکار کنم؟ کاری میشه کرد اصن؟

+ نوشته شده توسط مریم هومان در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 17:2 |

-         آهای پسر بیا برو اون جلو یه نیگاه بنداز اگه جای پارک بود با اون آتیش سیگارت یه علامت بده.

-         باشه .اگه تا اونجا بارون خاموشش نکنه

-    برو آقا جون برو دو ساعته واسه خاطر دید زدن این دخترا وایسادی زیر بارون خاموش نشد حالا اطوار میای واسه ما

شاگرد راننده زد زیر خنده .دندان های کرم خورده وسیاهش را دیدم .چون برگشته بود وداشت به من ودوستم نگاه می کرد که صندلی پشت سر راننده نشسته بودیم.

دوستم گفت:ساعت چنده؟

گفتم:از چهار گذشته.

کلافه وخواب آلود گفت:واااای وخودش را کش وقوسی داد.

در ماشین باز بود وباد سردی قطره های ریز باران را که تندو سیاه روی سر جاده وسقف اتوبوس می کوبید هل می داد تو.لرزم گرفته بود. متوجه علامت پسر شدم .راننده صد متری جلوتر رفت وبین دو تا کامیون باری ویک نفت کش جای پارک پیدا کرد .پسرک خیس واخمو برگشت توی اتوبوس وروی صندلی کناری ما نشست.موهای مشکی فرفری داشت که حالا از حلقه هاش آب می چکید .از توی کوله پشتی که همراهش بود یک تی شرت در آورد وسرو صورتش را با هاش خشک کرد .دوستم با آرنجش زد به پهلوم وآرام گفت:حوله سر خوده .

پقی خنده کوتاهی کردم وباز با اعصاب خوردی گوشی مبایلم را برای صدمین بار نگاه کردم که به جای شبکه آرم emergency روی صفحه اش بود.

دوستم گفت:آنتن نیست نه؟

گفتم :نه!تا حالا مامان اینا از نگرانی صد دفه مردن وزنده شدن.تو این چند سال خیلی اذیت شدن .

- چطور؟

 - شاید به نظر مسخره بیاد ولی هر بار می خوام برگردم خونه تو راه می مونم .یه بار همینطوری جلو نشسته بودم .خوابم گرفته بود .یه هو ماشین ترمز کرد از خواب پریدم .چشامو که باز کردم یه جنازه پهن شده بود وسط جاده .وسط ظهر بود . رو جاده سراب می دیدم .انگار جسد رو آب بود یه چادر سیاه کشیده بودن روش ولی دست خونیش از زیر چادر زده بود بیرون و ولو افتاده بود روی زمین .تا حالا خیلی از این تصادفا دیدم ولی هیچ وقت تا اون حد نترسیده بودم.

دوستم گفت:آره این جاده ها نا امن ترین جای دنیاست.می دونی من دلم می خواد برگردم خونه.

-         منم ولی باید خیلی مواظب باشی ممکنه یه روزی پا بند همین جاده ها بشی؟

-         یعنی چی؟

-    نمی دونم ولی بزار یه چیزی برات تعریف کنم.یه بار باز وسط کویر ماشین خراب شد .همه پیاده شدن .منم رفتم پایین .یه کم از ماشین ومسافراش فاصله گرفتم .کسی حواسش به من نبود .اونوقتا تنها سفر می کردم.

دوستم بی حوصله گفت:خب.

-    هیچی. راه افتادم رفتم جلو .کویر عجیبی بود اومدم به خودم دیدم خیلی دور شدم .صدای دادو فریاد راننده رو از دور می شنیدم که می گفت خانم نرو جلو اونجا جونور زیاد داره آهای خانوم من هیچ مسئولیتی...اما بقیه حرفاشم انگار باد برد .تا زانو توی شن فرو رفته بودم.کفشام پر از شن شده بود وبه زور راه می رفتم کم کم ترس برم داشت.

دوستم که حالا چشم هاش گرد شده بود با هیجان گفت:خب.

خودم را جمع وجور کردم وادامه دادم:می دونی کویر آدمو می گیره .وهم داره .مثل کوه .مثل جنگل .مثل دریا .ولی اونجا مثل یه مرداب بود .داشت منو می کشید تو خودش .زرد زردو روشن با اینکه  شب بودو من از جاده خیلی دور شده بودم ولی کویر روشن روشن بود.انگار یه چیزی اون دور دورا صدام می زد جایی که باد زده بودو تپه ها رو بر عکس کرده بود .بهشون می گن برخان .دیدی تا حالا؟

-         نه ولی یه چیزایی راجع بهش شنیدم.خب بعد چی شد رفتی جلو؟

-    نه !دو نفر اومدن وکشون کشون برم گردوندن  توی ماشین . اونقد سفت بازوهامو گرفته بودن که تا دو روز دستام درد می کرد .بعدم مسافرا همه یه جوری نیگام می کردن..وقتی رسیدیم کرمان یه راست رفتم خونه یکی از دوستامو ماجرا رو براش گفتم .اسمش نغمه است .بچه کویره اصالتش یزدیه ولی اون وقت کرمان درس می خوند.ازش خواستم منو ببره .اونقد گریه کردم تا راضی شد.

-         چرا گریه؟

-         نمی دونم.مثل آدمی شده بودم که یه چیزی رو جا گذاشته باشه.یه چیز مهم .یه چیز خیلی خیلی مهم.

-         رفتید؟

-    آره ولی توی روز .نغمه ودوستاش سه تار ودف آوردن ورفتیم باغ شازده ماهان .خوش گذشت ولی اون گم شده رو پیدا نکردم .آخه من اونو وسط جاده اونم توی شب گم کرده بودم .جاشم نمی دونستم. کم کم یادم رفت خوبه که آدم همه چیزو یادش می ره نه؟وگرنه زندگی قابل تحمل نیست.

-         دستتو بکش آشغال.

منو دوستم وراننده وشاگردش وپسرک کنار ما به طرف صدای جیغ بلند زنی که از ته اتوبوس گفت:دستتو بکش آشغال چرخیدیم.بعد متوجه شدم که تقریبا همه تا ته اتوبوس همین کار را کرده اند . شاگرد راننده پاشدو رفت ته اتوبوس .کمی بعد با یک دختر عبوس سرتا پا سیاه پوش برگشت.پسر مو مشکی را از جایش بلند کردو دختر را به جایش نشاند. دختر هنوز داشت غرولند می کرد :بی شرف ایکبیری عوضی .

من ودوستم با چشم های پرسشگر بهش نگاه کردیم .او هم زود جواب داد:کثافت دست کثیفشو بهم می زد آشغال .

صورتش گر گرفته بود و آنقدر گونه هاش قرمز شده بود که از زیر یک عالمه کرک سیاه روی صورتش هم معلوم بود.بعد نگاه تندی به سر تا پای منو دوستم انداخت وانگارچیزی فاصله ای بینمان ایجاد کند ساکت شدو به سمت پنجره چرخید وخودش را توی چادر سیاهش جمع کرد.دوستم لبهاش را به علامت نفهمیدن قلوه کرد من هم شانه هام را بالا انداختم وباز گوشی مبایلم را نگاه کردم .اما هنوز از شبکه خبری نبود.

نزدیک گرگ ومیش بود اما چنان ابرهای سیاه وباران سنگینی زمین وآسمان را به هم دوخته بود که بیرون سیاه سیاه بود .یک لاین از بزرگراه آزاد بود وردیف دیگر کیپ تا کیپ پر ماشین های سنگین .روی سیاهی لاین خالی بزرگراه نور چرخان چراغ یک الگانس سفید معلوم شد. الگانس تقریبا کنار اتوبوس ما ایستاد .دانه های درشت باران روی سقف وشیشه هاش می کوبید وپخش می شد. چند دقیقه ای طول کشید تا دو تا مامور از الگانس پیاده شدند .یکی شان دوید طرف اتوبوس ما که خیس نشود .حواسم نبود مامور دوم چه کار کرد که باز سوقولمه دوستم توجهم را جلب کرد. دیدم که او هم با یک زن به طرف ما می آمد اما آرام تر پا به پای زن که به سختی راه می رفت.

دوستم پچ پچ کنان گفت:زنه عقب الگانس نشسته بود.

گفتم:شاید ماموره.

مامور اول به راننده نزدیک شدو آرام گفت :این زن نه پول داره نه آدرس هر جا خودش خواست پیادش کن.

من و دوستم حسابی گوش هایمان را تیز کرده بودیم وحتی ناخودآگاه نفسمان را حبس کرده بودیم.چون بعد این جمله هر دو متعجب به هم زل زدیم .لحن مامور کاملا امری بود. راننده هم هیچی نگفت.مامور دوم زن را فرستاد توی اتوبوس .صورت راننده را توی آینه دیدم که چطور بهش نگاه کرد. انگار چادر دختر را با چشم هاش کنار می زد وبا ولع همه جایش را برهنه می کرد. دو تا مامور خیلی زود رفتند ودوان دوان خودشان را به الگانس رساندند .زن هم عدل نشست کنار دختر چادری .موقع نشستن انگار جاییش در کند ،آخ واوخی کرد .بعد سرش را گرفت توی دست هاش وگره خورد توی خودش.دختر چادری بلند شدو شاگرد راننده را صدا زد. شاگرد راننده کلافه وعصبی گفت:باز چیه خانوم.این که دیگه زنه .اینم اذیتت می کنه ؟

گفت:آره صندلی پشتی این دو تا خانوم که خالیه می خوام برم اونجا.

شاگرد راننده گفت:باشه باشه اصلا بیا بشین رو سر من.

دختر عصبانی بلند شد وهمین که می رفت به شاگرد راننده گفت:حرف دهنتو بفهم ها.

شاگرد راننده جوش آورده بود خواست که به سمتش هجوم ببرد که راننده دستش را گرفت وچیزی در گوشش گفت .این را دیگر نشنیدم یعنی برام جالب نبود که چی گفت.اما دیدم که اشاره ای به دختر تازه وارد کرد ونیش هر دویشان تا بنا گوش باز شد. من باز هم آن دندان های کرم خورده را دیدم.

دوستم را نگاه کردم که اخم هاش را توی هم کرده بود وبا دماغش چند بار فین فین کرد. گفتم :چیه؟

گفت:یه بوی بدی نمیاد؟

من هم بو کشیدم. راست می گفت. بوی گندی بود .ولی به خاطر رطوبت هوا وبوی باران خیلی اذیت نمی کرد. پسر مو مشکی باز از ته اتوبوس برگشت ورفت پایین .سیگار دیگری روشن کردو زل زد به منو دوستم. باز سوقولمه های دوستم شروع شد. من به دختر تازه وارد نگاه کردم که سرش را از توی دست هاش در آورده بودو با چشم های فوق العاده درشتش داشت به من نگاه می کرد. متوجه شدم که چشم هاش را سرمه کشیده وپشت پلک هاش هم خط چشم پهنی کشیده بود.ولی بقیه اجزا صورتش رنگ پریده بود مخصوصا لب هاش که سفید وپوسته پوسته شده بود.صورتش مثل زن های مریض بود.یاد صورت زن همسایه افتادم وقتی تازه زایمان کرده بود لب هاش همینطور سفید وپوسته پوسته شده بود. وقتی متوجه شد بهش نگاه می کنم بهم گفت:پونصد تومن بهم می دی؟

خیلی تعجب کردم .گفتم:گم شدی؟

گفت:نه!

گفتم :فرار کردی؟

هیچی نگفت .فقط طوری نگاهم کرد که دلم یک جوری شد.خیلی بچه بود .صورتش چهارده سال را به زور نشان می داد.دوستم دوباره بهم سوقولمه زد وتوی گوشم گفت:احمق جون با این حرف نزن مگه نمی بینی خرابه؟

پسرک آمده بود بالا وروی صندلی راننده نشسته بود ومثل سگ باران خورده سرش را تکان می داد وانگشت کوچکش را توی گوشش می کرد .راننده وشاگرد ش پیاده شده بودندو با راننده نفت کش جلویی حرف می زدند وهر سه تا به طرز مضحکی زیر یک سایبان کوچک که راننده نفت کش برای خودش درست کرده بود جمع شده بودندو می لرزیدند. هر سه تا پشت سر هم سیگار روشن می کردندو ته سیگارهاشان را دور از نفت کش پرت می کردند.

پسر مو مشکی از فرصت استفاده کرد وبه دختر تازه وارد گفت:خونه ات کجاست؟

دختر گفت:حسین آباد .

من نگاهش کردم .از حسین آباد رد شده بودیم.

پسر گفت :پس چرا این وری داری می ری ؟

دختر به من نگاه کرد .مثل کسی که قبلا جواب داده باشد. التماس توی چشم هاش بود. من به پسر گفتم :فرار کرده .

وباز به دختر نگاه کردم .نگاه عجیبی داشت. نمی فهمیدمش .دوستم به پسر گفت:دانشجوی دانشگاه آزادی؟

-         آره چطور؟

-         فرهنگ شهر دیدمتون

-         ولی من شما رو ندیدم

-         آخه من مثل شما تابلو نیستم

بعد هردوتا با هم زدند زیر خنده .دختر چادری از پشت سرم نچ بلندی کرد. من حواسم پی دختر بود او هم نگاه ازم بر نمی داشت.

باز بهم گفت:پونصد تومن بهم بده. بهش گفتم :چرا بر نمی گردی خونه؟

گفت:اگه برگردم سرمو می برن.

-         اصلا واسه چی زدی بیرون .کجا رفتی؟

گفت:رفتم پیش یکی.

گفتم:کی؟

دوباره گفت :یکی.

-         یکی یعنی چی؟این یکی کیه؟چرا پیشش نموندی پس؟

دوستم بازسوقولمه اش را زد واین بار با ناز وعشوه ای که به نظرم عجیب آمد گفت:بی خیال .

دخترک بهم گفت:می خوام برم زیر بارون .باهام میای؟

گفتم :نه!

گفت:چرا؟

گفتم:چون آدم هر کار که دلش می خواد وکه نباید بکنه.

سعی کردم لحنم مهربان باشد .ولی او بی توجه به من پاشد ورفت پایین.پسرک دوید پشت سرش .ایستادند زیر باران .کمی حرف زدند. بعد ناگهان پسرک دوید و آمد بالا .مثل کسی که حالت تهوع داشته باشد دستش را جلوی دهنش گرفته بود. به دوستم گفت:لعنتی چه بوی گندی می ده .انگار گربه تو شکمش مرده .بارون خورد بهش بوش بلند شد.

دوستم گفت:ااااا پس بوی این بود .

راننده وشاگردش دختر را با تشر فرستادند تو .ولی همینکه پاش را توی ماشین گذاشت بوی تعفن فجیعی توی اتوبوس پیچید. حالم داشت به هم می خورد. شاگرد راننده آمد وگفت:لعنت

یک اسپری خوش بو کننده دستش گرفته بودو از اول تا آخر اتوبوس رفت واسپری کرد. ولی بوی گند با بوی اسپری مخلوط شد وخیلی بدتر شد.خیلی ها پیاده شدند که بتوانند نفس بکشند. من هم تاب نیاوردم .رفتم پایین .اما باران خیلی تند شده بود همه مسافرها زیر باران ایستاده بودند ومی لرزیدند .فقط دختر توی اتوبوس مانده بود. شاگرد راننده رفت وبا بد رفتاری دختر را از ماشین کشید پایین وبرد گوشه جاده پشت نفت کش دختر جیغ می زد ولی کسی جلویش را نگرفت .حتی من. بعد صدای ناله دختر برید. ساعت از هفت گذشته بود ولی جاده هنوز تاریک وسیاه بود وابرها ی سنگین کنار نمی رفتند. انگار رد طولانی ماشین ها ی سنگین واتوبوس های در راه مانده تا ابد ادامه داشت وراه قرار نبود هیچ وقت باز شود.

 

 

                                                                                      

+ نوشته شده توسط مریم هومان در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 11:20 |
دست دسیسه پشت پرده ها را لرزاند

در صحنه تئاتر 

پادشاه تنها بود !

+ نوشته شده توسط مریم هومان در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 10:57 |
یه چیزایی هست که فک می کنم جای گفتنش همینجاست

بعضیا خیلی بی معرفت شدن بعضیام بودن بعضیام هستن ولی مهم نیست .چیزی که واسه من مهمه اینه که بنویسم از اونایی که دوسشون دارم از اونایی که دوسشون داشتم از اونایی که دوسم دارن از اونایی که دوسم داشتن ولی حالا بی معرفت شدن .

فقط نوشتنه که برای من مهمه وبس .ولی بعضیا نمی فهمن .بعضیام هیچ وقت نمی فهمیدن .بعضیام هر کار کنی نخواهند فهمید .ولی من براشون می نویسم تا بفهمن تا بفهمن که نمی فهمن تا بفهمن منم نمی فهمم تا بفهمن من فهمیدم که اونا نمی فهمن .

در هر حال ای کاش بعضیا فقط بخونن فهمیدن ودوس داشتن ومعرفت پیش کش .ای کاش بعضیا بیان ومنو بخونن.چون من در هر حال می نویسم.

+ نوشته شده توسط مریم هومان در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 17:52 |

      بلوط ها وبرف

پا هام تا زانو که توی برف تازه فرو می رود صدای عجیبی دارد به پشت سرم نگاه نمی کنم سراشیب تند این تپه وباد وبوران سرد دی ماه ، حرکتم را کند کرده .گربه ها هم دنبالم می کنند گربه های وحشی با چنگال های تیز که زیر پنجه های نرمشان مخفی است ولی من گول چشم هایشان را نمی خورم همه چشم گربه ای ها خطرناکند توخوبی که  چشم هات بلوطی است .بلوط ها روی شاخه درخت های این منطقه مرا یاد تو می اندازد.دارم زمین را دور می زنم که به تو برسم .

از اینجا اگر یک دور زمین را بچرخی وباز برسی همین جا ،تازه باید از پله ها پایین بروی حیاط را رد کنی وبعد کوچه را ،آنوقت در خانه ی شماست درست روبه روی خانه ما. چقدر خانه شما دور است !از بیرون صداهای زیادی می آید بیرون کوچه دورتر از خانه شما .من هیچ جا نمی روم من از خانه شما دورتر جایی نمی روم .ولی بعضی ها می آیند واز من کاغذ هایم را می خرند من بهشان می گویم که بی فایده است اما آنها باز می آیند وشلوغی ها را هم باخودشان می آورند.

مادرم می گفت این اداها چیست که من از خودم در می آورم .به کارهای من می گفت ادا.می گفت : ((تا حالا هیچ کس از راه نوشتن نان نخورده .))می گفت:( (می نویسی که چی بشود ؟که همه عالم وآدم بفهمند دخترک عقل از سرت پرانده ؟یا می نویسی که دست وپایت را ببندند وپرتت کنند آنجا که عرب نی انداخت؟))

می گفتم  :( (خیاتان راحت باشد .من حوصله مبارزه کردن ندارم .توی این دایره جای من نیست .من توی هپروتم.))من فقط می نویسم که یادم بماند که یادمان بماند .من فقط تاریخ را می نوسیم.

♥♥

روی ورقه ها که خوابم می برد ،انگشت هام هنوز گلوی خودکار را فشار می داد وزلزله سطر ها را خراب می کرد  ))همه چیزنسبی است واین اعصاب را به هم می ریزد .هیچ چیز را نمی شود تغییر داد وهمه چیز همیشه تغییر می کند. هیچ چیز تصادفی نیست .عضلات تند تند می پرد وانگشت ها ضرب می گیرند روی اشیا .زمین هیچ چیز را به سمت خود جذب نمی کند جز یک جسم صنوبری سرخ را که در اعماق قفسه سینه می تپد .ذهن قادر نیست  اشیا را در بی وزنی فضا جمع وجور کند ،بی قرار می شود .))

بی قرار می شدم .نه قرص های آرام بخش ،نه یک جرعه شراب ،نه حتی سیگاری .هیچ چیز نمی توانست این عصبیت احمقانه را آرام کند .دود حلقه شده سیگار به جای اینکه برود بالا ،پایین می آمد ودور گلوم می پیچید .می رفتم توی اتاق وروی تخت دراز می کشیدم .شب یقه ام را می گرفت وبا مشت می کوبید روی استخوان بینی .خون شبیخون می زد روی بالش وخواب می پرید روی چارچوب در.هزار تا من دور تشک جمع می شدند .من را می گذاشتند وسط وبا مشت ولگد می کوبیدند .هی لگد می زدند .هی لگد می زدند وهیچ وقفه ،هیچ استراحتی نبود .

هنوز هم مالیخولیا دارم توی رخت خوابم هر کار ی می کنم غیر از استراحت .با گربه های توی خوابم می جنگم .جیغ می کشم .گریه می کنم .از ترس به خودم می پیچم .از رخت خوابم متنفرم.گربه ها همه جا هستند توی خیابان ها توی رخت خواب ها توی تلوزیون .با لباس رسمی پشت میز ها .گربه ها سخنرانی می کنند چنگ وپنچه نشان می دهند جیغ می کشند گاهی هم توی آشغال ها را دنبال چک های مدت دار می گردند .گربه ها توی مسجد ها هم هستند نماز می خوانند به اعتکاف می روند .وبعد از زیر چادر نماز آرام دمشان را هوا می کنندو....بیرون هم مثل اینجا تاریک ونمور است .کاش تو بودی و مثل یک مهتاب بالای اتاقم می تابیدی .پنجره را باز می کنم .شب هجوم می آورد و ورقه های روی میز را پرت می کند روی زمین .تراش کوچکی بر می دارم وپرت می کنم طرف پنجره ات . ترق صدا می کند ومی افتد توی کوچه .سرم را می دزدم ودزدکی نگاه می کنم تا تو بیایی و در را باز کنی تا نگاهت را بدزدم که سرگردان می چرخد توی کوچه .لبخند می زنی .شب عقب نشینی می کند.با چشم هام همه تو را تا نیم تنه توی قاب پنجره می دزدم .عکس می گیرم .نقاشی می کنم و قاب می کنم و می زنم به دیوار . بعد همانطور که خم شده ام رو به روی پنجره چشم هام را می بندم تا کنار رفتن تو را از کنار پنجره نبینم . می نشینم روی زمین و خیره می شوم به عکس تو با یک لبخند با طعم مربای آلبالو و دو تا بلوط که انگار تازه باران باریده و قطره هاش روی بلوط ها برق می زند.ویک خرمن موی سیاه که حلقه هاش همه جا را می پوشاند.گردن و سینه ها و بازو وکوچه و اتاق مرا.

راستی تو واقعا به جز آن دو تا بلوط توی چشم هات چیز دیگری هم داری؟هان ؟داری؟تو با بلوط هایت باعث می شوی که به گربه ها فکر نکنم .

باید بروم توی یک خلسه بلوطی با طعم مربای آلبالو.

♥♥♥

مهر غیر قابل چاپ خورد روی کتابم.نیچه گربه چاقی بود که  نشسته بود پشت آن میز بزرگ و متفکرانه زرتشت را به کوهستان می فرستاد.گفتم:سی سال بعد آنقدر عصبانی می شوی که خدا را می کشی.

.پدر قفل اتاقم را شکست وسایه پنجره ها را بست .وپرده هارا کشید.طناب دارم را پایین کشیدند وانداختند توی شومینه.در را که باز می کردی قبل از هر چیز طناب دار من خودنمایی می کردکه از سقف آویزان بود.داد زدم :من به خاطر عین القضات همدانی به خدا ایمان دارم وبه خاطر دار به منصور .دار را زده ام آنجا که باد منصور باشم .یاد حسنک وزیر .مثل صلیب که او را یاد عیسی می انداخت .چرا از آن شمشیر بزرگ دو لب نمی ترسید که روی  دیوار اتاق پدر است؟من که قمه زنی نکرده ام فرق سرم را.

فقط خواستم یادم بماند که آزاد نیستم .که مجبورم. که تلاش هام با یک مهر سنگین که خورده روی پیشانی کتابم، روی پیشانی خودم، بی نتجه مانده .یادم باشد که تنها مانده ام مثل مسیح. مثل خود خدا. مادرم دستش را گاز گرفت و توبه کرد.

♥♥♥♥

خانه ام را عوض کردم .یک آپارتمان کوچک که نه حیاط داشت نه پنجره ای روبه روی خانه شما .توی تراس درازش دراز می کشیدم .سکوت مثل سوت مداوم سوت وکوری هجوم می آورد واسب آرامشم را رم می داد .صدای شیهه می آمد .وصدای موج.انگار موج بلندی می خواست کل آ؛پارتمان را بین آرواره های نقره ای اش خرد کند .

 

مجبورم کردند خانه ام را عوض کنم .توی آن آپارتمان کوچک که بین آرواره های نقره ای موج تو خرد می شد. دوباره دارم را زدم .حلقه اش را می انداختم به گلوم وادای کسی را در می آوردم که الان است که بپرد.بعد می خندیدم بلند بلند.هم اتاقی هایم نگاه های مات می کردند و بی معنی.حلقه را از گردنم بیرون می آوردم .چنگ می زدم بهش .وگریه می کردم بلند بلند.

تمام که می شد ،پاهام را دنبال خودم می کشیدم .سایه ام روی دیوار جا می ماند مجبور می شدم او را هم دنبال خودم بکشم .دست هاش را به تیر چراق برق حلقه می کرد و من می رفتم و او بیشتر کش می آمدتا اینکه از تیر کنده می شد و محکم می خورد به تنه لخت من که تلو تلو می خوردم توی پس کوچه های سرد.

روزهای بدی است .هیچ چیز نمی تواند این عصبیت احمقانه را آرام کند. برای خودم متاسف شده ام .تلاشی برای تو نمی کنم .نه برای فراموش کردنت و نه برای نگه داشتنت.مثل همیشه بین زمین و آسمان آویزانم وتاب می خورم. یادم نیست به چی چنگ زده بودم .اما حالا دیگر رهایش کرده ام .پا در هوا آویزانم وتاب می خورم .یک چیزی به پایم گره خورده و سفت نگهم داشته اگر بیافتم با سر می خورم رو ی آسفالت شاید هم توی آب .آن پایین چی منتظرم است؟ترس از سقوط همه وجودم را گرفته .چیزی به پرت شدنم نمانده .حس می کنم آن دستی که سفت نگهم داشته دارد سست می شود .خسته شده ؟نکند رهایم کند؟ من که حسابی رها شده ام .حس بدی است .حتی مسیح هم از تصورش می ترسید. نمی دانم آن دستی را که نگهم داشته را دوست داشته باشم یا نه دست کیست؟دوستم دارد؟در حقم لطف می کند؟یا...

شاید اگر زودتر بیافتم بهتر باشد .پا در هوا آویزان بودن بهتر است یا مرگ یک بارو شیون یک بار.کاش بیافتم وخلاص .قلبم دارد می آید توی دهنم .فشار خون توی مغزم بیش از حد بالا رفته و خوره ها توی مغزم به جای اینکه راه برند شنا می کنند.چشم هام شده کاسه لبریز خون که می ریزد بیرون ومی چکد پایین.برای خودم متاسفم ولی هیچ کاریش نمی شود کرد.هیچ کاریش نمی شود کرد.

این ها را که می نوشتم یک دستم از نوازش ته سیگار خواب رفته بود و دست دیگرم سعی داشت کاغذ باطله ها را با نوازش مداد بیدار کند.پا شدم که بایستم اما انگار زمین قبل از من اینکار را کرده بود و پاشده بودو ایستاده بود روی شانه هایم .قدرت ایستادن را در خودم ندیدم دوباره نشستم.

بلوط ها نشسته اند روی دو تا شاخه قرینه هم وبرف همه جا را پوشانده همه جا را.

 

پدرم همیشه می گفت مرد که گریه نمی کند.پدرم همیشه دروغ می گفت. توی آینه دو تا دریا با هم موج زد .پلک ها م روی هم آمد دو تا قطره کوچک شفاف ریخت بیرون .چقدر قشنگ شده ام شاید هم بوده ام ونمی دانستم .مثل تو خودت هم نمی دانی که چی توی چشم هات داری .نمی دانی .نمی دانستی .تو نیستی دیگر روبه روی خانه ام نیستی دورتر شده ای از آن هم دورتر. من که چیزی نخواسته بودم جز همان هپروت .همان خلسه بلوطی .خواسته بودم؟

کی تلوزیون را روشن کرده ؟پادشاه گربه ها دارد سخنرانی می کند.چقدر این صحنه حالم را بد می کند.گربه ها همه چیز را به گند می کشند حتی مراسم اعدام را .

تو که نیستی سرما می رود توی استخوانهام می لرزم  وهیچ وقت صبح نمی شود.می لرزم می لرزم .کاش تو بودی و دست هام را ها می کردی .هم اتاقی هایم ترسیده اند می گویند کبود شده ام ولی من که خودم را دار نزدم فقط سردم شده .خیلی ها آمده اند اینجا از زیر اینهمه پتو نمی توانم تو را ببینم .می دانم که نیامده ای وگر نه گرم می شدم .مادرم هم هست .حالا مرا از اینجا می برند .می برند که دفنم کنند؟من که هنوز نفس می کشم .
چقدر ضعیف شده ام رگ هایم یخ زده .با دست های یخ زده نمی توانم بنویسم..باید فکری به حال گرم شدنم کنم .هر کاری که در رویا وتخیل امکان پذیر است،در واقعیت هم هست.توی نوشته ها می شود با گربه ها جنگید .برای نوشتن روی دیوار ها مجوز لازم نیست.اسپری رنگ قرمز می تواند همه دیوارهای چهار راه بازار تا فلکه آزادی را دیوار نویسی کند.با قلب های تیر خورده وشمع ها وگل ها وپروانه ها واین اتفاق ها همه باید تا راس ساعت سه صبح بیافتد روی سر کوچه ها وخیابان ها .شیشه هاش نوشابه می توانند پر از بنزین شوندوکوکتول مولوتوف ها همزمان پرتاب شوند توی پنج تا کوچه تا تو را از خواب بیدار کنند وبه جشن آتش بازی ات دعوت .

 روی دیوار کوچه می نویسم .گرم می شویم ،کافی است به من سلام کنی..

 

+ نوشته شده توسط مریم هومان در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 20:4 |
ما تنها نمي شويم
در بيابان اين پياده روها
يا با يك دوست قدم مي زنيم
يا با يك نخ سيگار
+ نوشته شده توسط مریم هومان در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 22:56 |

نوشت افزاری به من بدهید تا این کشف روشن شهود را ثبت کنم .آن را که سپید می بینم .نه!روشن تر از سپیدی.وآن طواف را که کائنات سیاه، بر گرد من می چرخند وآن را که من و تو و او که نه جدا از ماست که شاید ماست که آری ماست می چرخیم .من بودم وتو وخدا و شیطان که نظاره گر من و تو بود که در آغوش هم در آغوش خدا بودیم وحسادت می کرد مثل همیشه مثل اغلب .من دست هایم را گشودم در آغوش تو و شیطان را به آغوشم خواستم .تو حسادت نکردی.او حسادت نکرد وشیطان به آغوش ما آمد .ما به او مهر ورزیدیم و او به او مهر ورزید. شیطان مسلمان شد در پیش پای من وتوو او سجده کرد وباز به آغوشمان بازگشت .حالا دیگر هیچ سیاهی نیست .همه چیز مثل دست های تو سپید است .آری با مهر در آغوش ما در آغوش خدا شیطان کافر نیست.

+ نوشته شده توسط مریم هومان در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:14 |

يك سوسك چاق دارد از آنجا رد مي شود .ولي من ديگر از سوسك نمي ترسم . جاي خيلي مزخرفي است ولي بهتر از هيچي. براي همينش هم ذوق مي زنم . مي توانم بساطم را پهن كنم و هي تا ابد هم كه شده love story  را گوش بدهم و حجم هاي مزخرف زشت بسازم كه با چسب ومقوا مي شود كه بشود ولي در واقع مي دانم كه نمي شود .

درست مثل رويا هام كه توي مغز آشفته وشلم در شولوايم خيلي هم خوشگل ورنگي مي شود اما توي واقعيت...

نه!حتي توي روياهام هم هميشه يك چيزي هست كه نمي گذارد كه بشود .اين سوسك چاق هم كه هي در حال وول خوردن است .از اين سر اتاق به آن طرف شايد هم جفتش بود .روي تخت امن است .ولي بعضي هايشان بال دارند .بدم مي آيد اگر دور سرم بپلكند .چندشم مي شود .حتي از فكر اينكه يكي شان با آن پاهاي زشت گاز انبري برود توي موهام . تمركزم را از دست داده ام .love story  هم توي اين سوسك دوني نوبرش است و افكار مزخرف من كه مي خواستم آدم ها را براي خودم نگه دارم .مثل افتادن اين سوسك دنبال جفت چاقش احمقانه و چندش آور است .love story   نمي تواند كابوس هاي ديشب را از ياد من ببرد . مي ترسم بروم بخوابم .مي ترسم ادامه بدهم .مي ترسم اينجا بنشينم .او هم مي ترسيد ولي حالا نيست شاعري كه مي گفت ))من مي ترسم پس هستم )).از كجا كه هستم؟از كجا كه باشم ؟اگر بودم اين سوسك را مي كشتم .اما من حق كشتن اين سوسك را ندارم . من حق كشتن هيچ كس را ندارم .اما توي ذهنم مي توانم به راحتي كسي را كه كشته ام دوبارزنده کنم یا کسی را که  زنده كرده ام بكشم .

فقط توي ذهنم مي توانم اين سوسك چاق لعنتي را با يك لنگه كفش سنگين له كنم و دور تا دوراتاق را سم پاشي كنم و جارو برقي بكشم و اين پرده هاي سنگين خاك آلود را جمع كنم و آفتاب رااز پنجره ها  بپاشم تا ته اتاق و بعد پاچه هاي شلوارم را بزنم بالا و بروم توي حياط حوض را پر كنم از آب. علف هاي هرز را از توي باغچه بكشم بيرون پرده ها را بشورم و پهن كنم روي بند رخت ها .گندش بزنند اين كثافتي را كه توش نشسته ام و اين مور مور پوست سرم كه از ترس پاهاي زبر اين سوسك چاق مجبور مي شوم دستم را هي نوي موهام فرو كنم و همه موهاي تنم سيخ مي شود .گفتم كه كابوس ها ،حتي توي رويا هم پا پيچم مي شوند .

+ نوشته شده توسط مریم هومان در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:7 |


Powered By
BLOGFA.COM